Skip to content
Opens in a new window

[1] ابله در دل خود می‌گوید: «خدایی نیست!» اینان فاسدند و کارهایشان کراهت‌آور است! نیکوکاری نیست!

[2] خداوند از آسمان بر بنی آدم می‌نگرد، تا ببیند آیا کسی هست که عاقلانه رفتار کند و خدا را بجوید.

[3] همه گمراه گشته‌اند، و با هم فاسد شده‌اند! نیکوکاری نیست، حتی یکی!

[4] آیا بدکاران را شناختی نیست؟ آنان که قوم مرا فرو~می‌بلعند چنانکه گویی نان می‌خورند، و خداوند را نمی‌خوانند؟

[5] آنجا ایشان سخت ترسانند، زیرا خدا با مردمان پارسا است.

[6] شما تدبیرهای ستمدیدگان را باطل می‌سازید، اما خداوند پناه ایشان است.

[7] کاش که نجات برای اسرائیل از صَهیون فرا~می‌رسید! چون خداوند سعادت گذشته را به قوم خویش بازگردانَد، یعقوب به وجد آید و اسرائیل شادی کند!

مزامیر — Chapters